كليفورد ادموند باسورث ( مترجم : فريدون بدره اى )
17
سلسله هاى اسلامى جديد : راهنماى گاهشمارى و تبارشناسى ( فارسى )
جماهير شوروى از آسياى مركزى و افغانستان به مغرب زمين روان شده است ، ممكن است بعضى از ابهامهاى باقىمانده را روشن سازد . در مقدمهء كتاب سال 1967 ، من سير تحول بررسىهاى گاهشناختى و تبارشناسى اسلامى را از طبقات السلاطين استانلى لين پول ( 1893 ) تا اثر اختصاصىتر فرديناند يوستى به نام نامنامهء ايرانى ( 1895 ) و بسط و گسترش و تهذيب طبقات السلاطين لينپول به وسيلهء بارتولد در كتابش با عنوان سلسلههاى اسلامى ( 1899 ) ، ادوارد زاخو در فهرستى از سلسلههاى اسلامى ( 1923 ) و خليل ادهم در دول الاسلاميه ( 1927 / 1345 ) تا تأليف كاملا جديد و به ياد ماندنى ادوارد فن زامباور به نام راهنماى انساب و وقايع در تاريخ اسلام ( 1927 ) ردگيرى كردم . 3 ازاينرو ، ضرورتى نمىبينم كه همهء گفتهها را در اينجا تكرار كنم ، جز آنكه بگويم از زمان انتشار كتاب زامباور هيچ كس بر آن نشده است كه كتاب او را كاملا يا بعضا تهذيب و امروزين كند . كتاب زامباور با آنكه در زمان خود كتابى شگرف و اعجابآور بود ، اما اينك با گذشت زمان نادرستىها و خطاهاى آن در گردانيدن نامها هر روز آشكارتر مىشود . در سال 1967 ، من اظهار داشتم كه بازنويسى و امروزين كردن آن كتاب شايد تنها از راه همكارى و كوشش دستجمعى تاريخنگارانى كه در بخشهاى مختلف جهان اسلامى تخصص دارند ، با معاونت كتيبهشناسان و سكهشناسان ميسر باشد . چشمانداز چنين همكارىاى اكنون كه سال 1995 است نزديكتر از بيست و نه سال پيش نيست . از اين رو ، سلسلههاى اسلامى جديد من كه اينك به دنياى تحقيق عرضه مىشود هدفش كمال و تماميتى كه زامباور وجههء همت خودساخته بود ( هرچند در حقيقت بدان نائل نيامد و كوشش وى براى اشتمال كتابش بر سلسلههاى مادون صحراى افريقا ، جزاير درياى هند و اندونزى ، چندان جسته گريخته و ضعيف بود كه هيچ فايدهاى از آن حاصل نمىشد ) نيست ؛ اما مىتوانم پرواى آن كنم و بگويم كه اين كتاب ، سلسلههاى اسلامى را به گستردهترين وجهى كه يك تن مىتواند در اين روزگار بدان نايل آيد ، دربر دارد . من كوشش كردهام كه همهء سلسلههايى را كه مىتوان آنها را سلسلههاى درجه اول ، دوم و سوم ناميد در كتاب بگنجانم و اصطلاحات صحيح و امروزين تا سرحد امكان از آنها به دست دهم . البته سلسلههاى درجهء چهارم و پس از آن باقى مىماند و خوانندگان ممكن است به سلسلهها و خاندانهاى حكمروايى علاقهمند و رغبتى خاص بدانها داشته و معتقد باشند كه آنها نيز مىبايست در اين كتاب ذكرشان بيايد . پاسخ من به اين خوانندگان آن است كه بالاخره انسان بايد خط پايان را در جايى بكشد و من فرصتهاى فراوانى را